نمی دونم چی می خوام بنویسم و چرا می خوام بنویسم!واقعا نمی دونم ...
روزهای نسبتا بدی رو پشت سر می زارم...
سعی می کنم خوش باشم ، خوش بگذرونم ، اما...
اما یه کارمند وقت شناس دارم که آرامش رو ازم گرفته ، به محض اینکه من بیدار
می شم اعلام حضورمی کنه و به شدت هم اهله اضافه کاری هست و همیشه بعد از
اینکه من می خوابم اونم کارت می زنه و ساعت کاریش تموم میشه ...
مشخصات کامند :
نام : فکر
نام خانوادگی:مشغله های فکری
نام پدر:دغدغه
تاریخ تولد: 01/01/0001
شغل : مسئول بخش گرفتن آرامش خیال
محل کار: ذهن انسان
تازه همکارم داره !فکر آینده(برادر بزرگترش)،فکر گذشته(برادر کوچیکترش)!!
حالا با یه همچین کارمندی به نظر شما میشه راحت بود
| لینک مطلب | نظر شما () |
محسن!
روزای سخته نبودنه با تو ...
خلأ امیدو تجربه کردم ...
داغه دلم که بی تو تازه می شد...
هر نفسم شد سایه سرد...
تو رو می دیدم از اون ور ابرا...
که می خوای سر سری از من رد شی...
آسمونو بی تو خط خطی کردم چه جوری می تونی انقده بد شی!
سکوته قلبتو بشکن و برگرد نزار این فاصله بیشتر از این شه...
این شعر واسه ما یعنی یه عالمه خاطره...یعنی چیتگر...یعنی پروژه های دانشگاهی...آقا رحمان...هابل بابل...وای خدا دلم آبجیامو میخواد،چرا به دوریشون عادت نمی کنم،ایشالله که هیچ وقت عادت نمی کنم
| لینک مطلب | نظر شما () |
وای خدا دلم واسه آبجیای گلم یه ذره شده،گوگوریا خیلی دوستون دارم
دلم واسه روزای دانشگاه لک زده
| لینک مطلب | نظر شما () |
فال
امروز منو و طوفان و راد رفتیم فال تاروت گرفتیم ،دهنمونو که انقد بیکاریم!!!!!!!!!!
طوفان میگه میخوام بمیرم!البته ماهم همینطور!
از امروز من مجرد شدم!البته از جمعه
فکرمون کار نمیکنه من میرزا بنویسم
طوفان دیرش میشه باید برگرده شهرستانشون
توروخدا یکی واسمون کامنت بذاره
| لینک مطلب | نظر شما () |
چند روز گذشته تمام اوقات فراغت فکرم به گرفتن تصمیمی برای آینده اختصاص داشت،تصمیم کبری!
اما بالاخره امروز این سرگرمیه فکرم هم تموم شد...
امروز راد از سر گرفتن کاری رو بهم پیشنهاد کرد ، که اتفاقا یکی از نتیجه هایی بود که خودم بهش رسیده بودم
خدا جونم میخوام تو این تصمیم بزرگ کنارم باشی،باش تا یک لحظه ام نبودت رو احساس نکنم که اون لحظه ، لحظه نبود من خواهد بود...
| لینک مطلب | نظر شما () |
اووووه!
بهمن ٨٨ کجا،تیر ٨٩ کجا...
کجا بودیم تاحالا!
انقدر مشغول بودیم که وقت نکردیم به دفتر خاطراته از جنسه کیبورد و مانیتورمون سر بزنیم...
انقدر چند ماه گذشته برام ارزش دارن که هیچ وقت ازمرور لحظه به لحظه اون سیر نمیشم ، و میدون که این حس مشترک بینمونه...
اما یه لحظه ، یه فکر ، یه خاطره هست که هر وقت بهش میرسم چشمام پر از اشک میشه و . . .
لحظه خداحافظی،فکر اینکه دیگه هیچ وقت تکرار نخواهد شد، خاطره بودن و در کناره هم بودن...
میخوام اعتراف کنم که قشنگ ترین تجربه زندگیم تموم شد!
| لینک مطلب | نظر شما () |
مردود!
کاش ما آدما به کاربردن درست تجربه ها و درس ها رو تو زندگیمون یاد میگرفتیم...
پست پایین در مورد پیش داوری ، خوراک روزمره ما انسانها ، از بزرگترین اشتباهات بشر بود !
این پست برای من حکم یه تخته سیاه تو یه مدرسه مجازی رو داشت که سعی کردم با گچی از جنس کیبورد کامپیوترم روی اون بنویسم درس پیش داوری نکردن رو !
ولی وقتی دوستی از من پرسید :
( فرض کن تو یه مددکار اجتماعی هستی ...زن حامله ای می شناسی که 8 فرزند دارد.3 فرزند او ناشنوا، 2 فرزند کور و یکی عقب مانده هستند ،در ضمن این خانم به مرض سیفیلیس مبتلاست .از تو مشورت می خواد که سقط جنین بکنه یا نه !؟
تو چه پیشنهادی بهش میدی ؟
گفتم پیشنهاد سقط جنین !
ولی نمیدونستم که با این پیشنهادم بتهوون رو به کشتن دادم! )
فهمیدم که درس استفاده از تجربه ها در زمان لازم پیشنیازه درس گرفتن از تجربه هاست...!
| لینک مطلب | نظر شما () |
فرض کن به تو امکان انتخاب یه رئیس برای دنیا رو بدن!تصورش یه کم عجیبه ، ولی من الان این امکان رو بهت میدم ، البته قبلش سه کاندید معرفی میکنم و یه کم در موردشون اطلاعات میدم ...
کاندید اول : شخصی که مدام با رمال ها و فالگیر ها در ارتباطه ، روزی حدافعل 10 لیوان مشروب مصرف میکنه ، در کنار همسرش دو معشوقه هم داره و ...
کاندید دوم : هر روز تا ساعت 12 ظهر میخوابه ، دو بار از مدرسه اخراج شده ، تحصیلاته چندانی نداره ، روزی 4-5 پاکت سیگار میکشه و مشروبات الکلی هم از ملزومات روزمره اونه ...
کاندید سوم : گیاه خوار ، دارنده مدال شجاعت ، عدم مصرف سیگار و الکل...
و اما انتخاب تو ؟
نفر اول ؟ یعنی فرانکین روزولت (سی و دومین رئیس جمهور امریکا ، وقوع جنگ جهانی در دوره ریاست جمهوری 12 ساله اش )

نفر دوم ؟ وینستون چرچیل (دارنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1953)
نفر سوم ؟ آدولف هیتر! ( ایشونم که به اندازه کافی معرف حضور هستند!)
| لینک مطلب | نظر شما () |
برزگر لباس هایش را روی طناب انداخته بود تا خشک شود ،از خدا خواست باران نبارد تا وقتی که آنها را جمع کند.در همان شهر کشاورزی در زمینش بود و از خدا خواست بارانی ببارد تا زمینش را سیراب کند مدتی نگذشت و باران رحمت نازل شد در همان لحظه یکی خوشحال و دیگری ناراحت شد .
آری چنین است حکمت هر آنچه در زندگیمان رخ میدهد ....
ولی به این رسیدم که در نهایت ناراحتی میتوانی با شادی اطرافیانت شریک باشی ،لبخند بزنی و شادیشان را چند برابر کنی تا اینکه ناراحتیت را مثل بادامی تلخ در میان مشتی پر از آجیل بین آنها تقسیم کنی .پس لبخند می زنم و همه چیز را به خدا می سپارم.

طوفان
| لینک مطلب | نظر شما () |
قبلا"مفهوم چندانی برام نداشت ! احساس دوست داشتن ...
میگفتن دوست داشتن یعنی همه چیز های خوب رو واسه اون بخوای ، یعنی وقتی میبینیش نتونی تو چشماش نگاه کنی ، یعنی وقتی وارد زندگیت میشه تمام زندگیت رو تحت شعاع حضور خودش قرار بده...
وقتی بهش فکر میکنی خیس شدن گونه هات رو احساس کنی ، هر کاری رو که میخوای شروع کنی اون و وجودش رو هم در نظر بگیری ، وقتی نیست دل تنگش بشی ...
اما حالا...
حالا میفهمم که واقعا دوسش داشتم...
میشه خدا رو حس کرد تو لحضه های بی تو / تو اضطراب عشق و گناه بی اراده
D*B
| لینک مطلب | نظر شما () |
